خرید بک لینک
خب ... حال این روزام فقط تو یه کلمه خلاصه میشه : استــرس ...! (م) پنجشنبه کنکور داره، تجربی؛ با هدف ِ قبولی پزشکی ... نگرانش َم ... خیلی زحمت کشیده و دلم میخواد قبول بشه تا به یکی از بزرگترین خواسته ها و اهداف زندگیش برسه ... حال ِ اون خوب باشه، حال

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28

حدوا یه سالی میشه که با خدا حرف نزدم ... یه سال ـه که حتی تو تنهایی ـا و افکار ِ خودم َم مخاطب قرارش ندادم ... خیلی وقت ـه ازش دور شدم ... خیلی قبل تر از یه سال پیش؛ و وقتی میگم "دوری"، منظورم بُعد دینی/مذهبی ِ قضیه که شامل اعمال واجب دینی میشه، نیست

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28


ای ملائک که به سنجیدنِ ما مشغول ـید !
بنویسید که انــدوهِ بشــر، بسیــــار است ...

----------------------------------

آهنگ وبلاگ : "وطـــن"
با صدای حمید هیراد
----------------------------------

عنوانِ وبلاگ برگرفته از رُمانی با همین نام، به قلمِ "مریم حسینینان" است ...

----------------------------------

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28

فـــردا ... لعنتی ...! اگه استرسم برای آزمون دوره ی قبل 10 بود، الان درجه ی استرسم 100 ـه ...! بعدانوشت: امتحان خیلـــی سختی بود، و به شدت وقتگیر ... مهم ترین مساله تو امتحانِ طراحی به دست آوردن کُد ارتفاعی ـه که اگه اون رو از اول اشتباه دربیاریم، تا

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28

ظاهرا توی این ســی سال زندگی ای که تا الان داشتم، بابت همه ی کارهای کرده و نکرده َم، بیشتر از اینکه به خودم بدهکار باشم، به مادرخانومی بدهکارم ...! همیشه اینطوری بود ... نمره هام، دختر خوب بودن، انتخاب رشته ی دبیرستان، انتخاب معماری دانشگاه آزاد به ج

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28

هنوز َم حضور ِ نفرت انگیزش تو زندگیم خودنمایی می کنه ... هنوز َم ازش متنفرم ... هنوز َم آرزو می کنم برای همیشه گــورش رو از زندگیم گم کنه ... کاش یاد بگیریم وقتی می دونیم مزاحم هستیم، مثل کَنـــــه به زندگی دیگران نَچسبیم ...! یه سادیسمی ِ آویزون ِ زندگی دیگران نباشیم ...!

پ.ن. چند روزی ـه که دارم به پاک کردن ِ آرشیو وبلاگ تا قبل از آذر هزار وُ سیصد وُ نود وُ هفت فکر می کنم ...

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28

جون می کَنیم ... می دونیم تــه ِش هیچـــی نیست و فقط در جا زدن ـه، ولی باز َم جون می کَنیم ؛ چون چاره ای نداریم ... چون این همون چیزی ـه که تو این چهل وِ یک سال سراسر نکبت و بدبختی، از جوون ِ ایرانی انتظار رفته : "مثل یه حیوون دست آموز برای زنده موند

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28

رسما، همین جا و از همین تریبون اعلام می کنم : کَـم آوردم ... واقعـا کم آوردم ... مگه من ِ جوون ِ سی ساله چقدر جون دارم که باید این همه فکر و خیال ِ توی مغزم رو تحمل کنم و دَم نزنم ...؟! چقدر میتونم به آینده فکر کنم و اَبلهانه به تغییر و اومدن ِ روزای

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28

دیگه داریم عادت می کنیم به این قطع وُ وصل شدن ـای گاه وُ بیگاه ِ بلاگـفــا ی عزیز ِ دل ...


پ.ن. جنبه ی ترسناک ِ ماجرا اینجاست که نمیتونم از کل مطالب وبلاگ، نسخه ی پشتیبان بگیرم ...

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28

دلم یه تغییر میخواد ... به جایی رسیدم که احساس می کنم دیگه اینجا نوشتن بَســه و وقت ِ شروع یه وبلاگ جدید ـه ... دیگه دلم نمیخواد اتفاق ـایی که تو این پنج سال از سر گذروندم،با خودم مرور کنم ... اگرچه، نه تونستم آرشیو پنج ساله ی وبلاگ رو پاک کنم، نه تو

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:28

صفحه بندی